ادبیات،شعر،عرفان ،زبان فارسی

ادبیات وزبان فارسی وگویشهای ایرانی باید زنده بمانند ،چون بالندگی هرکشوری به زبان آن کشور وابستگی دارد. حفظ زبان حفظ هویت ملی است.

ادبیات،شعر،عرفان ،زبان فارسی

ادبیات وزبان فارسی وگویشهای ایرانی باید زنده بمانند ،چون بالندگی هرکشوری به زبان آن کشور وابستگی دارد. حفظ زبان حفظ هویت ملی است.

صاحب این وبلاگ دکتراحمدرضانظری چروده عضوهیات علمی دانشگاه آزاد بادرجه استادیاری دررشته زبان وادبیات فارسی هستم.

آخرین نظرات
نویسندگان
ادبیات و عرفان

از حکایات و سخنان مولانا جلال الدین رومی
شب و روز آن را می طلبد، و از آنچه فهم کرده است و دیده است، ملول و گریزان است.(فیه ما فیه)

پیلی را آوردند بر سر چشمه که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد. همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و بی رحمی و کبر در تست، نمی رنجی، چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.(فیه ما فیه)
*
بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید. بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید. این را کسی در یابد که او را مشامی باشد.(فیه ما فیه)
*
اگر هزار دزد بیرونی بیایند، در را نتوانند باز کردن، تا از اندرون، دزدی یار ایشان نباشد. هزار سخن از بیرون گوی، تا از درون مصدّقی نباشد، سود ندارد.(فیه ما فیه)
*
درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست، تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند.کار بی درد میسر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم. تن همچو مریم است و هر یک عیسی ای داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسی ما بزاید. و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راه نهانی که آمد، باز به اصل خود پیوندد.(فیه ما فیه)
*
حکمت همچون باران است، در معدن خویش بی پایان است. اما بقدر مصلحت فرود می آید در تابستان و بهار و پاییز و زمستان.(فیه ما فیه)
*
عامه ی خلق، اغلب همچون بهایم اند. غذا، همه نان را دانند، و تسکین حرارت جگر، از آب دانند.(مکتوبات)
*
خلایق همچو اعداد انگورند، عدد از روی صورت است. چون بیفشاری در کاسه، آنجا هیچ عدد هست؟(مقالات شمس)
*
سخن به قدر مستمع می آید، چون او نکشد، حکمت نیز بیرون نیاید. چندانکه می کشد و مغذّی می گردد، حکمت فرو می آید.
و اگر گوید: ای عجب، چرا سخن نمی آید؟ جوابش: ای عجب، چرا نمی کشی. آن کس که ترا قوّت استماع نمی دهد، گوینه را نیز داعیه ی گفت نمی دهد. آن گوینده که قوم را از ملالت نبرد، دو پول نیرزد.(فیه ما فیه)
*
هر چه تو در دل پنهان داری از نیک و بد، حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند. هر چه بیخ درخت پنهان می خورد، اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود. اگر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود، رنگ و روی خود را چه خواهی کردن؟(فیه ما فیه)
*
خلق آدم علی صورته. آدمیان همه مظهر می طلبند. بسیار زنان باشند که مستور باشند. اما رو باز کنند تا مطلوبی خود را بیازمایند. عاشق به معشوق می گوید: من نخفتم و نخوردم و چنین شدم و چنان شدم بی تو. معنی اش این باشد که تو مظهر می طلبی، مظهر تو منم، تا بدو معشوقی فروشی. همچنین علما و هنرمندان جمله مظهر می طلبند، کنتُ کنزاً مخفیاً… (فیه ما فیه)
*
سخن آدمی بوی آدمی است. و از بوی نفس او، نفس او را می توان معلوم کردن.(مناقب العارفین)
*
کسی را که در اندرون اندکی روشنایی نبود، پند بیرونش سود ندارد. و هر که را در اندرون اندکی روشنایی بود، روشنایی کلام عارفان از گوش او در آید تا اندر وی پیوندد، نور سوی نور دَوَد. اگر خواهی که در زیر خاک نروی، در نور گریز، که نور زیر خاک نرود. (مجالس سبعه)
*
عیسی علیه السلام در صحرایی می گردید، باران عظیم فرو گرفت. رفت در خانه ی سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت لحظه ای تا باران قطع گردد. وحی آمد که: از خانه ی سیه گوش بیرون رو که بچگان او بسبب تو نمی آسایند.(فیه ما فیه)
*
مرگ همچون کمان خوارزمی است، بغایت محکم و سخت. کسی که خدمت استاد کمانکش نکرده باشد، او را نتواند کشیدن.
چون به سخاوت خو کرده باشی و در آن فن قایم گشته، چون متقاضیان جان بر تو آیند و از تو چان طلب کنند، بی هیچ زحمتی و دردی، آسان آسان جان خود را نثار ایشان کنی، و امانت حق را از حضرت باری تعالی دریغ نداری.(مناقب العارفین)
*
چگونه معشوق است؟ تا در تو مویی از مهر خودت باقی باشد، به خویشتن راهت ندهد. بکلی از خود و از عالم می باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید.(فیه ما فیه)
*
شرف هر عاشقی بقدر معشوق اوست. معشوق هر که لطیف تر و ظریف تر و شریف جوهر تر، عاشق او عزیزتر.(مجالس سبعه)
*
یار، خوش چیزی است. زیرا که یار از خیال یار قوّت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد. مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا می شد. جاییکه خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد، یار حقیقی را چه عجب می داری؟ خیال او در صور و غیبت چه جای خیال است. آن خود جان حقیقت هاست، آن را خیال نگویند.(مکتوبات)
*
مجنون را می گفتند که: از لیلی خوبترانند، بر تو بیاریم؟ او می گفت که: آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم، لیلی صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی است، من از آن شراب می نوشم. من عاشق شرابم و شما را نظر بر قدح است. از شراب آگاه نیستید.(فیه ما فیه)
*
هر جا که باشی و در هر حال که باشی، جهد کن تا محبّ باشی و عاشق باشی. چون محبت ملک تو شد، همیشه محب باشی،در گور و در حشر و در بهشت.(فیه ما فیه)
*
یار را می باید امتحان کردن، تا آخر پشیمانی نباشد. سنت حق این است. نفس نیز اگر دعوی بندگی کند، بی امتحان از او قبول مکن.(فیه ما فیه)
*
این دوستانی که با همدیگر جنگ می کنند و قطع مواصلت می کنند، می باید یکی حکم خاک گیرد، و یکی به مثابت آب باشد و از غایت تواضع خوی آب گیرد. چون با هم آمیزش و اختلاط کنند و اتحاد ورزند، حق تعالی به برکت آن اتحاد و اجتماع، صد هزار ریاحین صلح و شادی و گلستان وفا و صفا پدید آرد.(مناقب العارفین)
*
درویش را احتراز می باید کردن و لقمه ی هرکسی را نباید خوردن، که درویش لطیف است، در او اثر می کند چیزها و بر او ظاهر می شود. همچنانکه در جامه ی پاک سپید، اندکی سیاهی ظاهر می شود. اما بر جامه ی سیاه که چندین سال از چرک سیاه شده و رنگ سپیدی از او گردیده، اگر هزار گونه چرک و چربی بچکد، بر خلق و بر او ظاهر نگردد. پس چون چنین است، درویش را لقمه ی ظالمان و حرام خواران و جسمانیان نباید خوردن. که در درویش، لقمه ی آن کس اثر کند، و اندیشه های فاسد آن از تأثیر آن لقمه ی بیگانه ظاهر شود.(فیه ما فیه)
*
درویشان حکمِ یک تن را دارند. اگر عضوی از اعضا درد گیرد، باقی اجزاء متألِّم شوند. چشم، دیدن خود بگذارد، گوش شنیدن، و زبان گفتن، همه بر آن جمع شوند. شرط یاری آن است که خود را فدای یار خود کند، و خویشتن را در غوغا اندازد جهت یار.(فیه ما فیه)
*
سیری از حق است، نان بهانه است.(مناقب العارفین)
*
عیسی علیه السلام بسیار خندیدی، یحیی علیه السلام بسیار گریستی. یحیی به عیسی گفت که: تو از مکرهای دقیق قوی ایمن شدی که چنین می خندی؟ عیسی گفت که: تو از عنایت ها و لطف های دقیق لطیف غریب حق، غافل شدی که چندین می گریی؟ ولیی از اولیاء حق در این ماجرا حاضر بود از حق پرسید: از این هر دو که را مقام عالی تر است؟ جواب گفت که: أحسنهم بی ظنّاً یعنی أنا عند ظنّ عبدی بی، من آنجا ام که ظنّ بنده ی من است، به هر بنده ای مرا خیالی است و صورتی است، هر چه او مرا خیال کند، من آنجا باشم.

من بنده ی آن خیالم که حق آنجا باشد، بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد.
اکنون تو خود را می آزما که از گریه و خنده، از صوم و نماز و از خلوت و جمعیت و غیره، ترا کدام نافع تر است و احوال تو به کدام طریق راست تر می شود، آن کار را پیش گیر.(فیه ما فیه)
*
حق را دو صفت است: قهر و لطف. انبیا مظهرند هر دو را. مؤمنان مظهر لطف حق اند و کافران مظهر قهر حق.
*
عارف کسی است که هیچ کدورتی مَشربِ صاف او را مکدّر نگرداند و هر کدورتی که بدو رسد، صافی شود.(فیه ما فیه)
*
دنیا چون کاه است، عشق چون گندم. باد اجل کاه را ببرد، یک پرّه کاه نماند. دنیا چون دهل است. خلایق از بانگ او حیران بر او جمع می آیند و او میان تهی. در او هیچ چربشی نی و منفعتی نی. خنک آنکه طبله ی عطّار عشق یافت و از بانگ طبلِ ملک دنیا دل، سرد کرد.(مکتوبات)
*
نمی باید که در کار دنیا بکلی مشغول شدن، سهل باید گرفتن. و در بند آن نمی باید بودن که نبادا این برنجد  و آن برنجد، می باید که گنج نرنجد. اگر اینان برنجند، اوشان بگرداند، اما اگر او برنجد نعوذ بالله، او را که گرداند؟
*
عالم بر مثال کوه است. هر چه گویی از خیر و شر، از کوه همان شنوی. و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد، محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند، از کوه بانگ زاغ آید، یا از بانگ آدمی، بانگ خر. پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی. (فیه ما فیه)
*
عالم به غفلت قایم است، اگر غفلت نباشد این عالم نماند. شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد، معمار ان عالم است اگر همه رو نماید، به کلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم. و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد. پس دو کدخدا نصب کرد: یکی غفلت و یکی بیداری، تا هر دو خانه معمور باشد.
*
آدمی از کوچکی که نشو و نما گرفته است، بواسطه ی غفلت بوده است، و الّا هرگز نبالیدی و بزرگ نشدی. و چه گویم دنیایی که قوام او و ستون او غفلت است.
*
در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی است که: اگر صد هزار عالم ملک او شود، نیاساید و آرام نیابد. خلق در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی تحصیل می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آنچه مقصود است بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می گویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر، چون آرام و قرار گیرد؟ (فیه ما فیه)
*
همه دلتنگی دنیا، از دل نهادن بر این عالم است. هر دمی که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی، و در هر رنگی که بنگری و هر مزه ای که بچشی، دانی که با او نمانی و جای دیگر می روی، دلتنگ نباشی.(مناقب العارفین)
*
اگر خواهی که دایماً در بهشت باشی. با همه کسان دوست شو و کین کسی را در دل مدار زیرا که چون شخصی را از روی دوستی یاد کنی، دایماً شادمان باشی، و آن شادی عین بهشت است. و اگر کسی را از روی دشمنی یاد کنی، دایم در غم باشی، و آن غم عین دوزخ است. چون دوستان را یاد کنی، بوستان درونت از خوشی می شکفد و از گل و ریحان پر می شود. و چون ذکر دشمنان می کنی، باغ درونت از خارزار و مار پر می شود و پژمرده می گردی.(مناقب العارفین)
*
حق تعالی اگر چه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن، اما نمونه ی آن، دم به دم و لمحه به لمحه می رسد. اگر آدمی را شادیی در دل می آید، جزای آن است که کسی را شاد کرده است. و اگر غمگین می شود، کسی را غمگین کرده است. این ارمغانهای آن عالم است و نمودار روز جزاست، تا بدین اندک، آن بسیار را فهم کنند همچون که از انبار گندم، مشتی گندم بنمایند.
این قبض ها و تیرگی ها و ناخوشی ها که بر تو می آید، از تأثیر آزار و معصیتی است که کرده ای، اگر چه به تفضیل ترا یاد نیست که چه و چه کرده ای. نگر که چقدر گشاد داری و چقدر قبض داری، قطعاً قبض جزای معصیت است و بسط جزای طاعت است.(فیه ما فیه)
*
گفت: مادر را چرا کشتی؟ گفت: چیزی دیدم، لایق نبود. گفت: آن بیگانه را می بایست کشتن. گفت: هر روز یکی را کشم؟ اکنون هر چه ترا پیش آید، نفس خود را ادب کن، تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن.(فیه ما فیه)
*
زنگی دشمن آینه بود. ناصحان و واعظان، آینه اند، آینه دارانند. عاشقان نفس و طالبان دنیا، زشت رویانند، زنگی چهرگانند.(مجالس سبعه)
*
علمای زمان در علوم موی می شکافند چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد، بغایت دانسته اند، و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته. آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه، خودی اوست، و خودی خود را نمی داند. همه چیز را به حلّ و حرمت حکم می کند که: این جایز است  و آن جایز نیست، این حلال است یا حرام است خود را نمی داند که حلال است یا حرام. جایز است یا ناجایز، پاک است یا ناپاک است.
*
جمله علوم علمای جهان که در عالم کسب می کنند، تا لب گور است، دیگر پیشتر نمی گذرد.
*
به مجرد دیدن بحر، گوهر کی حاصل شود. اگر صدهزار بار آب دریا را طاس طاس بپیمایی، گوهر را نیابی. غواص می باید تا به گوهر راه برد. و آنگاه نه هر غوّاصی، غواصی نیکبختی، چالاکی. این علمها و هنرها، همچون پیمودن آب دریاست به طاس طریق یافتن گوهر نوعی دیگر است. بسیار کس باشد که به جمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و جمال، الّا در او آن معنی نباشد. و بسیار کس که ظاهر او خراب باشد، او را حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد، الا آن معنی که باقی است در او باشد. و آن آن است که آدمی بدان مشرّف  و مکرّم است وبواسطه ی آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات. پلنگان و نهنگان و شیران را و دیگر مخلوقات را، هنرها و خاصیتها باشد، الا آن معنی که باقی خواهد بودن، در ایشان نیست. (فیه ما فیه)
*
علم اگر بکلی در آدمی بودی و جهل نبودی، آدمی بسوختی و نماندی. پس جهل مطلوب آمد از این رو که بقای وجود به وی است. و علم مطلوب است، از آن رو که وسیلت است به معرفت، پس هر دو یاری گر همدیگرند، و همه ی اضداد چنین اند.(فیه ما فیه)
*
جمله ی اضداد نسبت به ما ضد می نماید نسبت به حکیم، همه یک کار می کنند و ضد نیستند. در عالم بنما کدام بد است که در ضمن آن نیکی نیست، و کدام نیکی است که در ضمن آن بدی نیست. ما را بحث است با مجوسیان که ایشان می گویند که: دو خداست، یکی خالق خیرو یکی خالق شر. اکنون تو بنما خیر بی شر، تا ما مقر شویم که خدای شر هست و خدای خیر. این محال است، زیرا که خیر از شر جدا نیست، چون خیر و شر دو نیستند و میان ایشان جدایی نیست، پس دو خالق محال است.(فیه ما فیه)
*
ترازو تنها نه این است که بر دکان ها آویخته اند. میوه را ترازوی دیگر، سخن را ترازوی دیگر که بدانی راست است یا دروغ است، حق است یا باطل است آدمی را ترازوی دیگر که بدانی آن آدمی چند ارزد.(فیه ما فیه)
*
ای دوست من! راه بس نزدیک است، راه رو بس کاهل است.(فیه ما فیه)
*
نماز برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی غرض آن است که: می باید آن حالتی که در نماز ظاهر می شود، پیوسته با تو باشد اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی، در جمیع احوال، خالی نباشد از یاد حق.(فیه ما فیه)
*
یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود، چندان عجب و کرامات نیست، باد سموم را نیز این کرامات هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود. کرامات آن باشد که ترا از حال دون به حال عالی آرد، از جهل به عقل، از جمادی به حیات.(فیه ما فیه)
*
جوینده یابنده بود. خنک آن کسی که جوینده ی چیزی بود که آن چیز به جستن بیرزد. عاقل چیزی جوید که اگر نیابد ننگش نبود. و اگر بیابد، با خود جنگش نبود.(مجالس سبعه)
*
پیر عاقل نیست چون به بازی مشغول است، اگر صدساله شود، هنوز خام و کودک است و اگر کودک است، چون به بازی مشغول نیست پیر است. سن معتبر نیست.(فیه ما فیه)
*
امید از حق نباید بریدن، امید سرّ راه ایمنی است اگر در راه نمی روی، برای سرّ راه را نگاه دار. مگو که کژیها کردم، تو راستی را پیش گیر، هیچ کژی نماند. راستی همچون عصای موسی است، آن کژیها همچون سحرهاست. چون راستی بیاید، همه را بخورد. اگر بدی کرده ای با خود کرده ای، جفای تو به وی کجا رسد؟ چون راست شوی، آن همه نماند.(فیه ما فیه)
*
ای زندانیان درد و حزن، ای سوختگان آتش پشیمانی. ای آتش خواران، ای خانه و خرمن خود سوخته به نادانی. ای خون باران که از حد برده  و نومید گشته اید. نومید مشو از رحمت بی نهایت بی پایان بنده نواز کارساز خداوندی.(مجالس سبعه)
*
بنده روز قیامت چون نامه ی پرگناه بیند، راه دوزخ گیرد. او را گویند: روی دیگر برخوان. برخواند، همه طاعت بیند از بهر آنکه توبه ی نصوح کرده، و حق تعالی معصیت های او را به طاعت مبدل گردانیده است. آن خدایی که ریگ از بهر ابراهیم آرد کرد
و آهن را از بهر داوود چون موم نرم کرد و گِل را از بهر عیسی مرغ گردانید و خون حیض را غذای فرزندان گردانید، معصیت ها را به طاعت مبدل تواند کردن.(مجالس سبعه)
*
آب دیده ی گناهکاران، داروست، در این جهان و در آن جهان.(مجالس سبعه)
*
پیش او دو «انا» نمی گنجد. تو «انا» می گویی و او «انا» یا تو بمیر پیش او، یا او پیش تو بمیرد تا دوی نماند. آنکه او بمیرد امکان ندارد، نه در خارج و نه در عالم ذهن، که: و هوالحی الذی لایموت او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی برای تو بمردی تا دوی برخاستی، اکنون چون مردن او ممکن نیست، تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دوی برخیزد. (فیه ما فیه)
*
این أناالحق گفتن را مردم می پندارند که دعوی بزرگی است، أناالحق، عظیم تواضع است زیرا این که می گوید من عبد خدایم، دو هستی اثبات می کند، یکی خود را و یکی خدا را. اما آنکه أناالحق می گوید، خود را عدم کرد، به باد داد. می گوید أناالحق،
یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من بکلّی عدم محضم، هیچم. تواضع در این بیشتر است. این است که مردم فهم نمی کنند.(فیه ما فیه)
*
از دیوار سخن بشنوی، دانی که از دیوار نیست، کسی است که دیوار را در گفت آورده است. اولیاء همچنان اند پیش از مرگ مرده اند و حکم در و دیوار گرفته اند. در ایشان یک سر موی از هستی نمانده است. در دست قدرت، همچون سپری اند. جنبش سپر از سپر نباشد و معنی أناالحق این باشد. سپر می گوید: من در میان نیستم، حرکت از دست حق است، این سپر را حق می بیند و با حق پنجه مزنید.(فیه ما فیه)
*
اغلب قوم از چشم زخم مرده اند. از آنکه خودپسند و خودرأی و خویشتن آرای بودند، از صدمات زخم چشم بد هلاک شدند. و هیچ چشم بدی، آدمی را چنان مهلک نیست که چشم پسند خویشتن.(مناقب العارفین)
*
مردی آن است که خاک را زر کند، اما مردمی آن است که زر را خاک کند.(مناقب العارفین)
*
در این روزگار، کنج خلوت محشرکده ی شیاطین است شیران را بیم باشد در این زمان از یاران صالح منقطع شدن و به کنج نشستن.(مکتوبات)
*
ای در همه ی کویها بیگانه، وی در همه نقدها بی بهره، نمی دانی که کار کردنیست نی گفتنی و این دنیا گذاشتنی است نه داشتنی.(مجالس سبعه)
*
ای محبوسان جهان، چاره ای نمی کنید؟ آخر بنگرید در این صورتهای خوب و در این عجایب ها آخر این نقش ها را حقیقت ها باشد، این صورتها و خیالها که بر این دیوار زندان عالم فانی است. با چند هزار کس در عالم دوست بودی و خویش پنداشتی و رازها گفتی، اینک نقش از ایشان رفت. برو به گورستان، سنگ های لحد برگیر، کلوخهایشان می بین محو شده. بیا تا کوتاه کنیم و این زندان را سوراخ کنیم، و به آنجا رویم که حقیقت آن نقشهاست که ما بر او عاشقیم.(مجالس سبعه)
*
در طلب، پوینده چون باد باش. زهر بیماریش همچون شکر نوش کن. دل را بگوی تا عافیت را بدرود کند. تن را بگوی تا سلامت را تبرّا دهد. که هر که خانه بر لب دریا کند، موج بسیار بیند.(مجالس سبعه)
*
آدمی مرکب است از عقل و شهوت، نیمیش فرشته است و نیمیش حیوان. نیمیش ماراست و نیمیش ماهی ماهیش سوی آب می کشاند و مارش سوی خاک. در کشاکش و جنگ است. (فیه ما فیه)
*
در هر چیزی که به حقارت نگاه می کنی، گویی به الله به چشم حقارت نگاه می کنی. لاجرم محروم ماندی از منفعت های آن نعمت.(مناقب العارفین)
*
قرآن دیبایی دو رویه است. بعضی از این روی بهره می یابند و بعضی از آن روی، و هر دو راست است همچنانکه زنی را شوهر است و فرزند شیرخوار، هر دو را از او حظّی دیگر است. طفل را لذّت از پستان و شیر او، شوهر لذّت جفتی یابد از او. خلایق طفلان راه اند، از قرآن ظاهر یابند و شیرخورند. آنها که کمال یافته اند، ایشان را در معانی قرآن تفرّجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند.(فیه ما فیه)
*
شخصی گفت: در خوارزم کسی عاشق نشود، زیرا در خوارزم شاهدان بسیارند. چون شاهدی بینند و دل بر او بندند، بعد از او بهتر بینند، آن بر دل ایشان سرد شود. فرمود: اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند، آخر بر خوارزم باید عاشق شدن که در او شاهدان بیحدند. (فیه ما فیه)
*
این مرکب جسم پر علّت، گاهی بیمار و گاهی تیمار، گاهی پلنگ و گاهی خرلنگ. هیچ بر مراد دل هموار نمی رود .گاهی لُک لُک  و گهی سُک سُک، گاهی قبله و گاهی دِبَره. نه می میرد، نه صحت می پذیرد.(مکتوبات)
*
هر که در جان او از حقیقت اسلام بهره ها باشد، میان خلق غریب باشد.خلق با او در نیامیزد و بیگانه وار زندگی کند. چنانکه انبیاء و اولیاء را قصد کشتن می کردند، و تهمت ها می زدند و از شهرها بیرون می کردند.(مکتوبات)
*
عارفی گفت: رفتیم در گلخنی[آتش خانه ی حمام] تا دلم بگشاید که گریزگاه بعضی اولیاء بوده است. دیدم رئیس گلخن را شاگردی بود. میان بسته بود و کار می کرد، و اوش می گفت که: این بکن و آن بکن. او چست کار می کرد. گلخن تاب را خوش آمد از چستی او در فرمانبرداری. گفت: آری همچنین چست باش، اگر پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری مقام خود به تو دهم و ترا به جای خود بنشانم. مرا خنده گرفت و عقده ام بگشاد. دیدم رئیسان این عالم را همه بدین صفت اند با چاکران خود.(فیه ما فیه)
*
هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو، او را دغدغه خود را نمودن بیشتر شود. و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی. آن خود عین فساد است.
اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی و نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن، فارغ باش و تشویش مخور. و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند.(فیه ما فیه)
*
بزرگی به خدمت شیخی کس فرستاد که: به من درویشی فرست برای صحبت و همدمی. شیخ گفت در جواب او که: درویش کمیاب است و یافت نمی شود، شیخ بفرستم چندانکه خواهی!
*
آن کسی که حلاوت بندگی و مریدی را دریافت، به همه عمر خود آرزوی شیخی نکند.(مناقب العارفین)
*
سخن بقدر آدمی می آید. سخن ما همچون آبی است که میراب آن را روان می کند. من کفش دوزم، چرم بسیار است، الا به قدر پای بُرَم و دوزم.(فیه ما فیه)
*
مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. جماعتی خود را در سماع بر من می زنند، و بعضی یاران ایشان را منع می کنند، مرا آن خوش نمی آید. صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی نگویید، من به آن راضی ام. آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می آیند از بیم آنکه ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند. و اگر نه من از کجا شعر از کجا، والله که من از شعر بیزارم، و پیش من از این بتر چیزی نیست.(فیه ما فیه)
*
قوم بر ما می آیند، اگر خاموش باشیم، ملول می شوند و می رنجند، و اگر چیزی گوییم، لایق ایشان می باید گفتن، ما می رنجیم. می روند وتشنیع می زنند که: از ما ملول است و می گریزد. هیزم از دیگ کی گریزد، دیگ طاقت نمی آرد و می گریزد. گریختن آتش و هیزم، گریختن نیست، بلکه چون او را دید که ضعیف است، از وی دور می شود. دیگ می گریزد، گریختن ما گریختن ایشان است. ما آینه ایم، اگر در ایشان گریزی است، در ما ظاهر می شود، ما برای ایشان می گریزیم. اگر ما را ملول می بینند، آن ملالت ایشان است.(فیه ما فیه)
*
وصیت می کنم یاران راکه: چون شما را عروسان معنی در باطن روی نماید و اسرار کشف گردد، هان و هان تا آن را به اغیار نگویید و شرح نکنید، واین سخن ما را که می شنوید بر هر کس مگویید. ترا اگر شاهدی یا معشوقه ای بدست آید، و در خانه ی تو پنهان شود که مرا به کس منمای که من از آن توام هرگز روا باشد و سزد که او را در بازارها گردانی، و هرکس را گویی که بیا این خوب را ببین؟ آن معشوقه را هرگز این خوش می آید؟(فیه ما فیه)
*
این بار شما از سخن شمس الدین ذوق بیشتر خواهید یافتن. زیرا که بادبان کشتی وجود مرد اعتقاد است. چون بادبان باشد، باد وی را به جای عظیم بَرَد. و چون بادبان نباشد، سخن باد است.
خوش است عاشق ومعشوق میان ایشات بی تکلّفی محض، همه تکلّفها برای غیر است.
*
این مردمان گویند که: ما شمس الدین تبریزی را دیدیم، ای خواجه ما او را دیدیم. ای غرخواهر کجا دیدی؟ یکی بر سر بام اشتری را نمی بیند، می گوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم. خوش گفته اند آن حکایت را که خنده ام از دوچیز می آید: یکی آنکه زنگی سرهای انگشت سیاه کند. یا کوری سر از دریچه بدر آرد. ایشان همانند. اندرون های کور و باطن های کور سر از دریچه ی قالب بدر می کنند چه خواهند دیدن؟ از تحسین و انکار ایشان چه آید نزد عاقل؟ هر دو یکی است، چون هر دو ندیده اند، هر دو هرزه می گویند. بینایی می باید حاصل کردن، بعد از آن نظر کردن.(فیه ما فیه)
*
از مولانا سؤال کردند که: شراب حلال است یا حرام؟ جواب فرمود: که: تا که خورد. چه اگر مشکی شراب را در دریا ریزند، متغیر نشود و او مکدر نگرداند. و از آن آب، وضو ساختن و خوردن جایز باشد. اما حوضک کوچک را قطره ای شراب بی گمان که نجس کند.(مناقب العارفین)
*
روزی یکی شکایت کرد که: فلان داشمند به من گفت که: پوستت بکنم. مولانا فرمودکه: زهی مرد که اوست ما شب و روز در حسرت آنیم که پوست را بکنیم، و از زحمت پوست برهیم تا به رحمت دوست برسیم. زنهار تا بباید و از پوستمان خلاص دهد.(مناقب العارفین)
*
روزی معماری رومی در خانه ی مولانا بخاری می ساخت. یاران به طریق مطایبه با وی گفتند که: چرا مسلمان نشوی که بهترین دینها دین اسلام است. گفت: قریب پنجاه سال است که در دین عیسی ام، از او می ترسم و شرمسار می شوم که ترک دین او کنم. ناگاه مولانا از در آمده، فرمود که: سرّ ایمان ترس است. هر کو از حق ترساست، اگر چه ترساست با دین است نه بی دین.(مناقب العارفین)
*
روزی جهودی- از احبار ایشان- به حضرت مولانا مقابل افتاد. گفت: دین ما بهتر است یا دین شما؟ فرمود که: دین شما. فی الحال مسلمان شد.(مناقب العارفین)
*
روزی مولانا از مسجد بسوی شهر عزیمت می فرمود ناگاه راهبی پیر مقابل افتاده، سر نهادن گرفت. مولانا فرمود که: تو مسن تر باشی یا ریش تو؟ راهب گفت: من بیست سال از ریش خود بزرگترم. فرمود که: ای بیچاره، آنکه بعد از تو رسید پخته شد، تو همچنانکه بودی، در سیاهی و خامی می روی. ای وای بر تو اگر تبدیل نیابی و پخته نشوی.(مناقب العارفین)
*
روزی حضرت مولانا کنار جویی نشسته بود و سنگی بزرگ در میان آب پیدا بود. فرمود که: یاران، عجبا، این سنگ سخت کی گل شود؟ گفتند: مگر بعد از مرور ادوار و کرور اطوار. فرمود که: بلی، این گل شود، اما دلهای گلین را سالها بگذرد که مبدل نشود، و همچنان در آن سنگی و تنگی و ننگی، می رود و می رود. و مرا میلی می شود که او را قابلیت بخشم، و تبدیلش کنم و سرخوشش گردانم.(مناقب العارفین)
*
با جماعت اصحاب به آب گرم تشریف فرموده بردند. چون به حمام رسیدند، حضرت چلپی امیر عالم، پیشترک دوانید، تمامی مردم را از آب بیرون آورد و بیرون کرد تا حضرت مولانا در خلوت با اصحاب خود صحبت کند. و فرمود که سیب های سرخ و سپید آورده، حوض را پر کردند. چون حضرت مولانا در آمد، دید که در مسلخ حمام، مردم به استعجال تمام جامه می پوشیدند و از شرمساری می شتافتند، و دید که حوض را از سیبها مالامال کرده اند. فرمود که: امیر عالم، جان های این مردم یعنی کم از سیب است که ایشان را بیرون کرده ای و سیب ها پر کردی؟ هر یکی از ایشان را سی بهاست، چه جای سیب هاست؟ نه که مجموع عالم و ما فیها برای آدمی است؟ اگر مرا دوست داری، بگو تا همه شان به آبگرم درآیند و هیچ کس از وضیع و شریف و صحیح و ضعیف بیرون نماند، تا من نیز به طفیل ایشان توانم درآمدن  و لحظه ای آسودن. چلپی امیر عالم شرمسار گشته، سر نهاد، و همه را اشارت کرد تا در آن حوض خوض کنند. آنگاه حضرت مولانا قدم مبارک در آب نهاد.(مناقب العارفین)
*
گفتم که: یاران می گویند که: وقتی که ما مولانا را نمی بینیم، اصلاً خوش نمی شویم و خوشی ما می رود. فرمود که: هرکه بی من خوش نمی شود آن است که مرا نشناخته است. مرا آن وقت شناخته باشند که بی من خوش باشند از من. یعنی با معنی من آشنا باشند. فرمود که: بهاءالدین، هر وقتی که خود را بینی که خوش داری و حالت خوشی، بدانکه آن خوشی، منم در تو.(مناقب العارفین)
*
سلطان اسلام، کیسه ی زر فرستاده، استدعای عنایت و دعا کرد. مولانا فرمود که: یاران، اسم اعظم  کدام است؟ همگان سر نهادند که: حضرت مولانا فرماید. اشارت کرد که: اسم اعظم، این زر و سیم است، که هم به حق می رساند، و هم باطل را می آراید. چه بی وجود این، نه دنیا معمور است و نه اهل آخرت مسرور.(مناقب العارفین)
*
تقریر کرده اند که: مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب یکی ام. صاحب غرضی خواست مولانا را برنجاند و بی حرمتی کند. یکی را از نزدیکان خود که دانشمندی بزرگ بود، بفرستاد که: بر سر جمع، از مولانای روم پرس که: چنین گفته ای؟ اگر اقرار کند، او را دشنام بسیار ده و برنجان. آن کس بیامد بر مولانا، سؤال کرد که: شما گفته اید که من با هفتاد و سه مذهب یکی ام؟ گفت: گفته ام. آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید  و گفت: با اینکه تو می گویی هم یکی ام.
آن کس خجل شد و بازگشت.(مناقب العارفین)
*
حق تعالی به بایزید گفت که یا بایزید، چه خواهی؟ گفت: خواهم که نخواهم.(فیه ما فیه)
*
مجنون خواست که پیش لیلی نامه ای نویسد. قلم در دست گرفت و این بیت گفت:
خیالُکَ فی عینی و إسمک فی فمی       وذکرُک فی قلبی، إلی أین أکتُبُ
خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد. پس، نامه پیش کی نویسم چون تو در این محل ها می گردی قلم بشکست و کاغذ بدرید. (فیه ما فیه)
*
مجنون را می گفتند که «از لیلی خوب ترانند، بر تو بیاریم؟» او می گفت که «آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم، ولیلی صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی ست. من از آن جام، شراب می نوشم. پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است. از شراب آگاه نیستید. (فیه ما فیه)
*
گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان دُراعه[لباسی بلند و گشاد]کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشت اش را دیدند و گفتند: استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست. آن را بگیر. استاد از غایت احتیاج و سرما در جَست که پوستین را بگیرد. خرس تیز چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد.
کودکان بانگ می داشتند که ای استاد، یا پوستین را بیاور، و اگر نمی توانی رها کن، تو بیا. گفت: من پوستین را رها می کنم، پوستین مرا رها نمی کند.(فیه ما فیه)
*
یکی پیش مولانا شمس الدین تبریزی گفت که «من به دلیلِ قاطع، هستی خدا را ثابت کرده ام.» بامداد، مولانا شمس الدین فرمود که «دوش ملایکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که: الحمدلله، خدای ما را ثابت کرد. خداش عمر دهاد!در حقّ عالمیان تقصیر نکرد.»
ای مردک! خدا ثابت است، اثبات او را دلیلی نمی باید. اگر کاری می کنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن و اگر نه او بی دلیل ثابت است. (فیه ما فیه)
*
سخن اندک و مفید، همچنان است که چراغی افروخته چراغی نا افروخته را بوسه داد و رفت. (فیه ما فیه)
*
رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید؛ که گریزگاه بعضی اولیا بوده است. دیدم رئیس گلخن را شاگردی بود، میان بسته بود، کار می کرد؛ و اوش می گفت: «این بکن و آن بکن.» او چُست کار می کرد. گلخن تاب را خوش آمد از چستیِ او در فرمان برداری. گفت: «آری، هم چنین چست باش! اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری، مقام خود به تو دهم و تو را به جای خود بنشانم.» مرا خنده گرفت. دیدم رئیسان این عالم را؛ همه بدین صفتند، با چاکران خود. (فیه ما فیه)
*
در زمستان اگر درخت ها برگ و بر ندهد، تا نپندارند که در کار نیستند! ایشان دایماً برکارند. زمستان هنگام دخل است؛ تابستان هنگام خرج. خرج را همه بینند، دخل را نبینند. (فیه ما فیه)
*
یکی از این جا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود، چندان عجب و کرامات نیست. باد سَموم را نیز این کرامت است، به یک روز و به یک لحظه هرکجا که خواهد برود. کرامات تو آن باشد که تو را از حال دون به حال عالی آرد و از آن جا این جا سفر کنی. (فیه ما فیه)
*
حیف است به دریا رسیدن، و از دریا به آبی یا به سبویی قانع شدن! آخر از دریا گوهرها و صدهزار چیزها برند. آب بردن چه قدر دارد؟! (فیه ما فیه)
*
پادشاهی به درویشی گفت: «آن لحظه که تو را به درگاه حق قرب باشد، مرا یاد کن.» گفت: «چون در آن حضرت رسم وتاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خودیاد نیاید، از تو چون یاد کنم؟» (فیه ما فیه)
*
من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظور گشته ام، من آن ذوقم و آن خوشی که در باطن مرید از کلام ما و از نام ما سر زند.( مناقب العارفین)
*
بقّالی زنی را دوست می داشت. با کنیزک خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت. قصه های دراز فروخواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت: بقال سلام می رساند و می گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان. گفت: به این سردی؟! گفت: او دراز گفت، اما مقصود این بود. اصل مقصود است؛ باقی درد سر است. (فیه ما فیه)
*
پیغامبر(ص) به اصحابه از غزا آمده بودند. فرمود که طبل را بزنند. امشب بر درِ شهر بخسبیم و فردا در آییم. گفتند: یا رسول الله، به چه مصلحت؟ گفت: شاید که زنان شما را با مردمان بیگانه جمع بینید و متألّم شوید و فتنه برخیزد. یکی از صحابه نشنید. دررفت، زن خود را با بیگانه یافت. (فیه ما فیه)
*
روزی حضرتش [مولانا] از محله ای می گذشت؛ دو شخصِ بیگانه با همدیگر مناقشه و منازعه می کردند وبه همدیگر زی و قاف می گفتند[ناسزا می گفتند]؛ حضرتِ مولانا از دور توقف فرموده می شنود که یکی به دیگری می گوید که: یعنی به من می گویی، واللهِ واللهِ، که اگر یکی بگویی هزار بشنوی؛ خداوندگار پیش آمده فرمود که نی نی، بیا هر چه گفتنی داری به من بگو، که اگر هزار بگویی یکی نشنوی؛ هر دو خصم سر در قدمِ او نهاده صلح کردند. (مناقب العارفین)
*
حکایت می کنند که« حق تعالی می فرماید که ای بنده ی من حاجتِ تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمی اما آوازه ی ناله ی تو مرا خوش می آید. در اجابت جهت آن تأخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله ی تو مرا خوش می آید.» (فیه ما فیه)
*
یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت: «جهت من چه ارمغان آوردی؟» گفت: «چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؟ الا جهتِ آن که از تو خوب تر هیچ نیست آینه آورده ام تا هرلحظه، روی خود را در وی مطالعه کنی.» (فیه ما فیه)
*
ابایزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه بُرد که فقه آموزد. چون پیش مدرّس اش برد، گفت: «هذا فقهُ الله؟» گفتند: «هذا فقهُ ابی حنیفه.» گفت: « انا اُریدُ فقه الله.» چون بر نحوی اش برد گفت: «هذا نحو الله؟» گفت: «هذا نحو سیبَوَیه.» گفت: «ما اُریدُ.» همچنین هرجاش که می برد چنین گفت. پدر ازاو عاجز شد. او را بگذاشت. بعد از آن در این طلب به بغداد آمد. حالی که جنید را بدید نعره ای بزد. گفت: «هذا فقه الله.» (فیه ما فیه)
*
مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود. چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در ده بچه ای بود، فرصت می یافت باز می گشت و به ده می رسید. چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که« این اشتر بلای من است.» ازاشتر فروجست و روان شد. (فیه ما فیه)
*
درویشی به نزد پادشاهی رفت.  پادشاه به او گفت که «ای زاهد» گفت: «زاهد تویی.» گفت: « من چون زاهد باشم که همه ی دنیا از آنِ من است؟» گفت: «نی، عکس می بینی. دنیا و آخرت و ملکت، جمله از آنِ من است و عالم را من گرفته ام. تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای.» (فیه ما فیه)
*
روزی حرم مولانا گفت که: حضرت مولانا را سیصد سال و چهار صد سال عمر عزیز بایستی تا عالم را پر حقایق و معانی کردی.
فرمود که: چرا؟ چرا؟ ما فرعونیم، نمرودیم؟ ما را به عالم خاک چه کار است، یا خود ما را چه جای باش و قرار است؟ همانا که جهت خلاص محبوسی چند در این زندان دنیا محتبس گشته ایم. امید است که عنقریب سوی حبیب رجوع افتد. چه اگر مصلحت حال این بیچارگان نبودی، در این نشیمن خاک، دمی قرار نکردمی.
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
من از کجا حبس از کجا، مال که را دزدیده ام.(مناقب العارفین)

*
چون آفتاب پُر تابِ ولایتش نزدیک شد که به مغرب آخرت غروب کند، و شهباز روح مطهرش به عالم قدس پرواز نماید، فرمود که: دلها را جمع دارید که زمین گرسنه است و لقمه ی چرب می طلبد. زود باشد که به کام خویش برسد و این زحمت از شما مندفع گردد.(رساله ی فریدون سپهسالار)

  • احمدرضا نظری چروده

مناقب العارفین

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی