ادبیات،شعر،عرفان ،زبان فارسی

ادبیات وزبان فارسی وگویشهای ایرانی باید زنده بمانند ،چون بالندگی هرکشوری به زبان آن کشور وابستگی دارد. حفظ زبان حفظ هویت ملی است.

ادبیات،شعر،عرفان ،زبان فارسی

ادبیات وزبان فارسی وگویشهای ایرانی باید زنده بمانند ،چون بالندگی هرکشوری به زبان آن کشور وابستگی دارد. حفظ زبان حفظ هویت ملی است.

صاحب این وبلاگ دکتراحمدرضانظری چروده عضوهیات علمی دانشگاه آزاد بادرجه استادیاری دررشته زبان وادبیات فارسی هستم.

آخرین نظرات
نویسندگان

علت سکوت سعدی دکتر سیروس شمیسا

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ

در دیباچه گلستان، سعدی ضمن حکایتی به تأسف از عمر تلف کرده پرداخته و از همین روی بر آن است تا در نشیمن عزلت نشیند و دامن از صحبت فراهم چیند و دفتر از گفته‌های پریشان بشوید و از ‌آن پس سکوت اختیار کند. این سکوت سعدی را برخی از سعدی‌پژوهان برخاسته از همین تأسف می‌دانند، اما براساس شواهد موجود در بوستان این سکوت از منظر دیگری همچون دلایل سیاسی، حکومتی و انتقادی به ویژه در دوران خانمان‌سوز مغول قابل تأمل و بررسی است. در این مقاله کوشیده شده تا از این منظر به سکوت سعدی و علت آن پرداخته شود.
کلید واژه: سکوت سعدی، گلستان، بوستان، حمله مغول


.من با نظریة تاریخ گرایی جدید (New Historism) مقدّمة گلستان را بازخوانی کرده‌ام که امیدوارم در آینده بتوانم آن را منتشر کنم. تاریخ گرایی جدید معتقد به منیّت تاریخ و تاریخیّت متون است، یعنی اولاً تاریخ هم مثل متون ادبی فقط یک روایت ندارد و ثانیاً متون ادبی در ارتباط با تاریخ معنی می‌دهد. از جمله بحث‌های متعدد1 من در آن کتاب یکی هم «سکوت سعدی» است که در مقدّمة‌ گلستان به آن اشاره کرده است


یک شب تأمل ایام گذشته مى‏کردم و بر عمر تلف کرده تأسّف مى‏خوردم و سنگ سراچة دل به الماس آبِ دیده مى‏سفتم و این بیت‏ها مناسب حال خود مى‏گفتم:

هر دم از عمر می‏رود نفسى
چون نگه میکنم، نماند بسى
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکى ماند و خواجه غرّه هنوز

 بعد از تأمل این معنی (ظاهراً عمر تلف شده و اینکه دیگر چندان زمانی باقی نمانده است) مصلحت آن دیدم که در نشیمن عُزلت نشینم و دامن از صحبت فراهم چینم و دفتر از گفته‌های پریشان بشویم و مِنْ بعد پریشان نگویم؛

زبان بریده به کنجى نشسته صمٌّ بکْم
بهْ از کسى که نباشد زبانش اندر حکم»
 (سعدی، 1374: 53ـ52)من با نظریة تاریخ گرایی جدید (New Historism) مقدّمة گلستان را بازخوانی کرده‌ام که امیدوارم در آینده بت
می‌گوید چون عمری را تلف کردم و دیگر زمان چندانی ندارم، دلگیر شدم و تصمیم گرفتم که معاشرت نکنم و سخن نگویم. دوبار از «پریشانی» سخن گفته است که می‌تواند تعابیر مختلف داشته باشد که من فعلاً وارد این بحث نمی‌شوم و آن را حرف‌های بی‌ربط انتقادی و سیاسی و امثال آن می‌گیرم و بعد می‌گوید کسی که «صُمٌ بکْم» در گوشه‌ای نشسته، بهتر از کسی است که اختیار زبانش را ندارد.

دلیلی که سعدی برای سخن نگفتن و گوشه‌گیری ذکر کرده، قانع کننده نیست. تأسّف خوردن بر عمر تلف شده دلیلی نیست که باعث خموشی و عزلت شود. از سوی دیگر سعدی کجا عمر تلف کرده است؟ تمام زندگی او شور و سفر و عشق و دانش بود. از دو عبارت: «دفتر از گفته‌‏هاى پریشان بشویم و مِنْ بعد پریشان نگویم» معلوم است که علّت دیگری در کار بوده است. «زبانش نباشد اندر حکم» کمی مطلب را روشن‌تر می‌کند. سعدی سخنانی می‌گفته که به مذاق کسانی خوش نمی‌آمده و از نظر آنان پریشان گویی بوده است. اگر چنین باشد، این سخنان را باید کجا یافت؟ طبیعی است که در بوستان و خبیثات و بعضی از قطعات و قصاید. غزلیات اشعار غنایی دلپسندی است که بعید است مورد انتقاد کسی قرار گرفته باشد. تکیة من بیشتر بر بوستان است، زیرا فوراً یعنی یک سال بعد از بوستان، گلستان را نوشت آن هم به نثر که معمولاً شاعران چنین نمی‌کردند. پس بیشتر نسبت به سخنانی که در بوستان گفته، باید حسّاس بود. این سخنان را به چند دسته می‌توان تقسیم کرد:

1. سخنان سیاسی و انتقادی مثلاً در مورد مغولان یا شاه.
2. سخنانی که چندان به مذاق متشرّعین خوش نمی‌آمده است.
3. سخنانی که چندان به مذاق متصوّف خوش نمی‌آمده است.
4. سخنانی در عشق و عاشقی و شاهد بازی که ممکن است حساسیّت‌هایی ایجاد کند.
5. و از این قبیل..

وانالبته از این بیان برخی از علل قوی‌تر و برخی ضعیف‌ترند. مثلاً مطالبی در عشق و عاشقی و شاهدبازی از آنجا که در گلستان هم آمده است، چندان قوی نیست. به نظر می‌رسد که مهم‌ترین عامل همان سخنان سیاسی و انتقادی در مورد مغولان و شاه بوده باشد. در شرایط جنگی حملة مغول و شرایط ناپایدار صلح، گویا هر گونه سخن گفتن از این مسایل خوشایند دربار نبوده است و سعدی هم در گلستان، برخلاف بوستان، دیگر به این مطلب نمی‌پردازد. البته دوستان او عقیده دارند که سعدی نباید در این زمینه سکوت کند، چنانکه یکی از آنان می‌گوید که دریغ است «ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام» باشد و اصرار می‌کند که «به وقت مصلحت آن بِهْ که در سخن کوشی» که ظاهراً وقت مصلحت همان اوضاع و احوال حملة مغول بوده است و می‌افزاید که «دم فرو بستن به وقت گفتن» طَیرة عقل است. سعدی سرانجام تسلیم می‌شود و به حکم «ضرورت» سخن می‌گوید.

اینک نمونه‌هایی از سخنانی که سعدی در بوستان بر زبان رانده و ممکن است باعث رنجش‌هایی شده باشد:

1. فتنة مغولان

ابوبکر بن سعد زنگی با دادن باج و خراج موفّق شده بود جلوی حملة مغولان را به فارس بگیرد به طوری که فارس مأمنی برای فرار و مهاجرت فضلا شده بود و لابد مردم کثیری از اطراف و اکناف خود را به آنجا رسانده بودند. بعدها هم همین اتابک ابوبکر لشکری جهت کمک به هلاکو برای فتح بغداد فرستاد. حال آنکه سعدی در آن قصیدة معروف عربی خود در رثای خلیفه و ویرانی بغداد از مغولان بد گفته است. سعدی هم لابد مثل روشنفکران آن دوره چون سیف فرغانی از مغولان متنفّر بود، ولی در آن شرایط بحرانی صلح ناپایدار، انتقاد از مغولان، پسند دربار نبود تا هیچ بهانه‌ای به دست دشمن نیفتد، اما سیف فرغانی که از ارادتمندان سعدی بود، چون در آسیای صغیر می‌زیست، آزادانه از مغولان انتقاد کرده است:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
م آن را منتشر کنم. تاریخ گرایی جدید معتقد به منیّت تاریخ و تاریخیّت بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
 (سیف فرغانی، 1364: 218ـ217)

سعدی از مغولان با اصطلاح «فتنه» یاد می‌کند که بار مذهبی دارد و آنان را یأجوج می‌خواند که در سورة کهف (18) آیات 94 و 93 از آنان یاد شده. ذوالقرنین جهت رفع فتنة آنان سدّی از آهن ساخته بود. اتابک ابوبکر هم جهت رفع این یأجوج و مأجوج با زر سدّی ساخته است.

گر از فتنه آید کسى در پناه
ندارد جز این کشور آرامگاه
 (سعدی، 1359: 38)

سکندر به دیوار رویین و سنگ
بکرد از جهان راه یأجوج تنگ
تو را سدّ یأجوج کفر از زر است
نه رویین چو دیوار اسکندر است
 (سعدی، 1359: 39)

مچنان که اشاره کردم، هیچ معلوم نیست که این دیوار تا چند مدت پایداری خواهد کرد، چنانکه به اتابک ابوبکر می‌گوید:

به عهد تو مى‏بینم آرامِ خلق
پس از تو ندانم سرانجام خلق
 (سعدی، 1359: 39)

در مقدّمة گلستان هم به اشاره و رمز به فتنة مغولان و مأمن بودن فارس اشاره می‌کند؛ چنانکه در مدح ابوبکر بن سعد گوید:

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بود چو تویى سایه خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
مانند آستان درت مأمن رضا
یا رب ز باد فتنه نگه‌دار خاک پارس
چندان که خاک را بود و باد را بقا
 (سعدی، 1374: 52)

جالب است که مصحح گلستان، شادروان دکتر یوسفی، در شرح فتنه در این بیت از علامه قزوینی نقل می‌کند که فتنه معادل «anatchie» به معنی اغتشاش و هرج و مرج است، اما همان‌طور که گفتم مراد از فتنه در اشعار سعدی فتنة مغول است. دریغم می‌آید که در اینجا اشاره‌ای به شروح استادان ادبیات نکنم. یکی از آنان در توضیحات گلستان نوشته است که متکلّمان جمع متکلّم و مترسلّان جمع مترسّل است! باری حتّی در ابیاتی چون:

کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
 (سعدی، 1359: 54
تون است، یعنی اولاً تاریخ هم مثل متون ادبی فقط یک روایت ندارد و ثانیاً باید به ایهام فتنة مغول را در نظر داشت.

باری سعدی در مورد حملة‌ مغولان که سخن روز بود، سخنان بسیاری دارد که مورد توجه شارحان سعدی قرار نگرفته است. مثلاً در انگیزة حملة‌ مغول که کشته شدن بازرگانان مغول به دست عوامل خوارزمشاه بود، در باب اول که در عدل و تدبیر و رأی است، گوید:

شهنشه که بازارگان را بخست
درِ خیر بر شهر و لشکر2 ببست
کى آن جا دگر هوشمندان روند
چو آوازة رسم بد بشنوند
نکو بایدت نام و نیکو قبول
نکودار بازارگان و رسول...
تبه گردد آن مملکت عن قریب
کزو خاطر آزرده آید غریب
 (سعدی، 1359: 44ـ43)

البته سعی کرده همة این سخنان را در پردة ابهام با کنایاتی چون فتنه یا یأجوج بیان کند. در ابیات زیر می‌گوید هر چند فعلاً اوضاع أمن است، امّا باید ارتش را در حال آماده باش نگاه داشت و به آنان رسید:

دلاور که بارى تهوّر نمود
بباید به مقدارش اندر فزود
که بار دگر دل نهد بر هلاک
ندارد ز پیکار یأجوج باک...
نواحىِّ ملک از کف بدسگال
به لشکر نگه‌دار و لشکر به مال...
چه مردى کند در صف کارزار
که دستش تهى باشد و کار، زار
 (سعدی، 1359: 75ـ74)

بر طبق نظریه‌ای که عرضه کردیم، قرار است که سعدی در گلستان تا حدودی زبانش اندر حکم باشد، لذا به فتنة‌ مغول فقط اشاره‌هایی می‌کند. از جمله دو بیت از ابیات قصیده‌ای را در خرابی بغداد به دست مغولان سروده بود، در مدح اتابک می‌آورد تا خوانندگان را متوجه منشاء آن دو بیت سازد که در هجو مغولان است. در آن قصیده آرزو کرده بود که کاش می‌مرد و فتنة مغول را نمی‌دید:
متون ادبی در ارتباط با تاریخ معنی می‌دهد. از جمله بحث‌های متعدد1 نَوائبُ دَهرٍ لَیتَنى مِتُ قَبَلها
وَلَم آرَ عُدوانَ السفیهِ عَلى‏البحر

کاش پیش از این مصیبت‌ها می‌مردم و ستمکاری ابلهان را بر دانشی مردان پرهیزکار نمی‌دیدم. (سعدی، 1372: 67).

ألا اِنَّ عَصرى فیهِ عَیشى مُنکَّدٌ
فَلَیتَ عِشَاءالمَوتِ بادَرَ فى عَصرى

همانا بدانید که مرا در عصر خویش عیش منکّد راست. کاش شامگاه مرگ در عصر من فرا می‌رسید. (سعدی، 1372: 87)

عیش مُنکّد همان عیش مکدّر یعنی زندگانی ناخوش است و لذا هیچ بعید نیست وقت خوش در آن ابـیات پایانی مقدّمة گلستان استعاره تهکمیّه باشد؛ یعنی مجاز به علاقة تضاد:

در این مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
 (سعدی، 1374: 57)

زیرا 656هـ.ق. مطابق 1258 میلادی، همان سالی است که هولاکو بغداد را فتح کرد و به خلافت اسلامی پایان داد و سعدی هم در همان سال آن قصیدة غرّا را سرود و لذا شاید علّت افسردگی او که در مقدّمه گلستان بیان کرده است، همین مسئلة مغول بوده است. اتابک ابوبکر بن سعد در سال 623 بعد از مرگ پدرش اتابک فارس شده بود. دو سال بعد از این تاریخ یعنی در 658 درگذشت. او پنجمین اتابک بود


دیگر از مسایل حملة‌ مغول که چندان مورد بررسی قرار نگرفته است، مسئلة بخت است. پیروزی برق‌آسای مغولان باعث گسترش این نظریه شده بود که مغولان طالع مسعود دارند و پیروزی آنان مشیّت الهی است. در برخی از کتب قدیم از جمله در مقدّمة جهانگشای جوینی این مطلب را می‌بینم. در آن قصیده هم که از سیف فرغانی ذکر شد، یک بیت چنین است:

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
 (سیف فرغانی، 1364: 218)

سعدی هم در باب پنجم بوستان که در رضاست، چند داستان در این زمینه سروده است. آن یار سپاهانی او ناگاه پیر و فرتوت شده بود، چون در جنگ تتر هر کاری کرده بود، سودی نداشت زیرا دولت و بخت از ایران روی برتافته بود و قضا و قدر پشت مغولان بود:

برانگیختم گرد هَیجا چو دود
چو دولت نباشد تهوّر چه سود؟
 (سعدی، 1359: 138)

سعدی چند جا اشاره کرده که در آشوب مغول از شیراز خارج شد و سپس چون بازگشت، ملاحظه کرد که مملکت آرام است. در این صورت اشاره او به تسلیم شدن ابوبکر بن سعد در تقابل اوگتای قاآن ایلخان مغول است. ابوبکر پذیرفت که به او خراج بدهد و او هم به فارس لشکر نکشد:

برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم
جهان در هم افتاده چون موى زنگى3
چو باز آمدم کشور آسوده دیدم
ز گرگان به در رفته آن تیز چنگى
خط ماهرویان چو مشک تتارى
سر زلف خوبان چو درع فرنگى4
به‌نام ایزد آباد و پرناز و نعمت
پلنگان رها کرده خوى پلنگى
بپرسیدم: این کشور آسوده کى شد؟
کسى گفت: سعدى چه شوریده رنگى
چنان بود در عهد اول که دیدى
جهانى پرآشوب و تشویش و تنگى
چنین شد در ایام سلطان عادل
اتابک ابوبکر بن سعد زنگى
 (سعدی، 1386: 755)
من در آن کتاب یکی هم «سکوت سعدی» است که در مقدّمة‌ گلستان چنان‌که ملاحظه می‌شود در این شعر هم با احتیاط از مغولان با استعاره‌هایی چون گرگان و پلنگان نام می‌‌برد. آخرین اتابک فارس، اِبش خاتون به ازدواج منگو تیمور از فرزندان هلاکو درآمد و بعد از آن امرای مغول، حاکمان فارس بودند. در این زمان سعدی هم دیگر به وضع موجود عادت کرده بود. در قصیده‌ای که از انتقال دولت از سلغریان به قوم دیگر (که مراد همین مغولان است) سروده است، گوید:

آن دور شد که ناخن درّنده تیز بود
و آن روزگار رفت که گرگى کند شبان
 (سعدی، 1386: 735)

که اشاره است به متمّدن شدن یا آرام شدن مغولان و سپس به فتوحات ایشان اشاره می‌کند:

سلطان روم و روس به منّت دهد خراج
چیپال هند و سند به گردن کشد قلان
 (سعدی، 1386: 735)

در این قصیده از هیچ شاهی نام نمی‌برد، امّا گویا آن را در مدح هلاکو سروده باشد چون از شمس‌الدین جوینی هم مدح می‌کند، باری می‌گوید:

سعدى دلاورى و زبان آورى مکن
تا عیب نشمرند بزرگان خرده‏دان
 (سعدی، 1386: 736)

و معلوم است که مبالغه در ستایش مغولان هنوز مطبوع طبع بزرگان ایران نبود.

2. سخنانی که باعث تحریک درباریان می‌شود یا به شاه برمی‌خورد

در مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی گوید:

هم از بخت فرخنده فرجام توست
که تاریخ سعدى در ایّام توست
 (سعدی، 1359: 39)

در باب اول که در عدل و تدبیر و رأی است مکرراً‌ به شاه درس می‌دهد. مثلاً در بیت 526 می‌گوید که شاه باید در شب دیرتاز (ظ: دیریاز) بیدار باشد تا مردم آسوده بخوابند:

بحمداللَّه این سیرت و راه راست5
اتابک ابوبکر بن سعد راست
 (سعدی، 1359: 54)

و لذا:

کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
 (سعدی، 1359: 54)

قاعدتاً شاه، شب را به پاسبانی یابه عبادت (صراط المستقیم) بیداراست، اما از شعر سعدی معلوم می‌شودکه به عیش وعشرت بیداراست، زیرا بلافاصله بعد از آن ابیات می‌گوید:

یکى پنج بیتم خوش آمد به گوش
که در مجلسى مى‏سرودند دوش
مرا راحت از زندگى دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود...
چه میخسبى اى فتنة روزگار؟
بیا و مى لعل نوشین بیار
(سعدی، 1386: 225ـ224)
ه آن اشاره کرده است:

گویی با شاه شوخی کرده است. به نظر من روابط او با شاه صمیمانه‌تر از آن بود که اتابک دلگیر شود، امّا به هر حال می‌توانست باعث بهانة درباریان شود.
فعلاً از ذکر موارد دیگر، یعنی سخنانی که ممکن است بهانه به دست این و آن داده باشد، صرف‌نظر می‌کنم، هر چند در هر مورد شواهد بسیاری گِردآورده‌ام.

..............................
پی‌نوشت:


1.  از قبیل علت تناقضات گلستان، چرا شاعر کتابی به نثر نوشت (که معمول نبوده است)، استعارات و کنایات مقدمة گلستان که به نظر من معانی خاصی دارند...
2.   آوردن «لشکر» اشاره به حملة‌ مغول است.
3.   ایهام به دورة سعد بن زنگی.
4.   ایهام به جنگ‌های صلیبی.
5.   صراط المستقیم.

..............................
منابع:


1.  سعدی، مصلح بن عبدالله (1359). بوستان، مصحح غلامحسین یوسفی، تهران: انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی.

2.  ـــــــــــــــــــــــــ (1386). کلیّات سعدی، مصحح محمدعلی فروغی، تهران: امیرکبیر.

3.  ـــــــــــــــــــــــــ (1374). گلستان سعدی، مصحح غلامحسین یوسفی، تهران: خوارزمی.

4.  ـــــــــــــــــــــــــ (1372). شعرهای عربی سعدی شیرازی، تصحیح انتقادی و ترجمه از جعفر مؤیدشیرازی، شیراز: دانشگاه شیراز.

5.  سیف فرغانی، محمد (1364). دیوان سیف‌الدین محمد فرغانی، تصحیح و مقدمه ذبیح‌الله صفا، تهران: فردوس.


«یک شب تأمل ایام گذشته مى‏کردم و بر عمر تلف کرده تأسّف مى‏خوردم و سنگ سراچة دل به الماس آبِ دیده مى‏سفتم و این بیت‏ها مناسب حال خود مى‏گفتم:

هر دم از عمر می‏رود نفسى
چون نگه میکنم، نماند بسى
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکى ماند و خواجه غرّه هنوز

 بعد از تأمل این معنی (ظاهراً عمر تلف شده و اینکه دیگر چندان زمانی باقی نمانده است) مصلحت آن دیدم که در نشیمن عُزلت نشینم و دامن از صحبت فراهم چینم و دفتر از گفته‌های پریشان بشویم و مِنْ بعد پریشان نگویم؛

زبان بریده به کنجى نشسته صمٌّ بکْم
بهْ از کسى که نباشد زبانش اندر حکم»
 (سعدی، 1374: 53ـ52)

می‌گوید چون عمری را تلف کردم و دیگر زمان چندانی ندارم، دلگیر شدم و تصمیم گرفتم که معاشرت نکنم و سخن نگویم. دوبار از «پریشانی» سخن گفته است که می‌تواند تعابیر مختلف داشته باشد که من فعلاً وارد این بحث نمی‌شوم و آن را حرف‌های بی‌ربط انتقادی و سیاسی و امثال آن می‌گیرم و بعد می‌گوید کسی که «صُمٌ بکْم» در گوشه‌ای نشسته، بهتر از کسی است که اختیار زبانش را ندارد.

دلیلی که سعدی برای سخن نگفتن و گوشه‌گیری ذکر کرده، قانع کننده نیست. تأسّف خوردن بر عمر تلف شده دلیلی نیست که باعث خموشی و عزلت شود. از سوی دیگر سعدی کجا عمر تلف کرده است؟ تمام زندگی او شور و سفر و عشق و دانش بود. از دو عبارت: «دفتر از گفته‌‏هاى پریشان بشویم و مِنْ بعد پریشان نگویم» معلوم است که علّت دیگری در کار بوده است. «زبانش نباشد اندر حکم» کمی مطلب را روشن‌تر می‌کند. سعدی سخنانی می‌گفته که به مذاق کسانی خوش نمی‌آمده و از نظر آنان پریشان گویی بوده است. اگر چنین باشد، این سخنان را باید کجا یافت؟ طبیعی است که در بوستان و خبیثات و بعضی از قطعات و قصاید. غزلیات اشعار غنایی دلپسندی است که بعید است مورد انتقاد کسی قرار گرفته باشد. تکیة من بیشتر بر بوستان است، زیرا فوراً یعنی یک سال بعد از بوستان، گلستان را نوشت آن هم به نثر که معمولاً شاعران چنین نمی‌کردند. پس بیشتر نسبت به سخنانی که در بوستان گفته، باید حسّاس بود. این سخنان را به چند دسته می‌توان تقسیم کرد:

1. سخنان سیاسی و انتقادی مثلاً در مورد مغولان یا شاه.
2. سخنانی که چندان به مذاق متشرّعین خوش نمی‌آمده است.
3. سخنانی که چندان به مذاق متصوّف خوش نمی‌آمده است.
4. سخنانی در عشق و عاشقی و شاهد بازی که ممکن است حساسیّت‌هایی ایجاد کند.
5. و از این قبیل...

البته از این بیان برخی از علل قوی‌تر و برخی ضعیف‌ترند. مثلاً مطالبی در عشق و عاشقی و شاهدبازی از آنجا که در گلستان هم آمده است، چندان قوی نیست. به نظر می‌رسد که مهم‌ترین عامل همان سخنان سیاسی و انتقادی در مورد مغولان و شاه بوده باشد. در شرایط جنگی حملة مغول و شرایط ناپایدار صلح، گویا هر گونه سخن گفتن از این مسایل خوشایند دربار نبوده است و سعدی هم در گلستان، برخلاف بوستان، دیگر به این مطلب نمی‌پردازد. البته دوستان او عقیده دارند که سعدی نباید در این زمینه سکوت کند، چنانکه یکی از آنان می‌گوید که دریغ است «ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام» باشد و اصرار می‌کند که «به وقت مصلحت آن بِهْ که در سخن کوشی» که ظاهراً وقت مصلحت همان اوضاع و احوال حملة مغول بوده است و می‌افزاید که «دم فرو بستن به وقت گفتن» طَیرة عقل است. سعدی سرانجام تسلیم می‌شود و به حکم «ضرورت» سخن می‌گوید.

اینک نمونه‌هایی از سخنانی که سعدی در بوستان بر زبان رانده و ممکن است باعث رنجش‌هایی شده باشد:

1. فتنة مغولان

ابوبکر بن سعد زنگی با دادن باج و خراج موفّق شده بود جلوی حملة مغولان را به فارس بگیرد به طوری که فارس مأمنی برای فرار و مهاجرت فضلا شده بود و لابد مردم کثیری از اطراف و اکناف خود را به آنجا رسانده بودند. بعدها هم همین اتابک ابوبکر لشکری جهت کمک به هلاکو برای فتح بغداد فرستاد. حال آنکه سعدی در آن قصیدة معروف عربی خود در رثای خلیفه و ویرانی بغداد از مغولان بد گفته است. سعدی هم لابد مثل روشنفکران آن دوره چون سیف فرغانی از مغولان متنفّر بود، ولی در آن شرایط بحرانی صلح ناپایدار، انتقاد از مغولان، پسند دربار نبود تا هیچ بهانه‌ای به دست دشمن نیفتد، اما سیف فرغانی که از ارادتمندان سعدی بود، چون در آسیای صغیر می‌زیست، آزادانه از مغولان انتقاد کرده است:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
 (سیف فرغانی، 1364: 218ـ217)

سعدی از مغولان با اصطلاح «فتنه» یاد می‌کند که بار مذهبی دارد و آنان را یأجوج می‌خواند که در سورة کهف (18) آیات 94 و 93 از آنان یاد شده. ذوالقرنین جهت رفع فتنة آنان سدّی از آهن ساخته بود. اتابک ابوبکر هم جهت رفع این یأجوج و مأجوج با زر سدّی ساخته است.

گر از فتنه آید کسى در پناه
ندارد جز این کشور آرامگاه
 (سعدی، 1359: 38)

سکندر به دیوار رویین و سنگ
بکرد از جهان راه یأجوج تنگ
تو را سدّ یأجوج کفر از زر است
نه رویین چو دیوار اسکندر است
 (سعدی، 1359: 39)

چنان که اشاره کردم، هیچ معلوم نیست که این دیوار تا چند مدت پایداری خواهد کرد، چنانکه به اتابک ابوبکر می‌گوید:

به عهد تو مى‏بینم آرامِ خلق
پس از تو ندانم سرانجام خلق
 (سعدی، 1359: 39)

در مقدّمة گلستان هم به اشاره و رمز به فتنة مغولان و مأمن بودن فارس اشاره می‌کند؛ چنانکه در مدح ابوبکر بن سعد گوید:

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بود چو تویى سایه خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
مانند آستان درت مأمن رضا
یا رب ز باد فتنه نگه‌دار خاک پارس
چندان که خاک را بود و باد را بقا
 (سعدی، 1374: 52)

جالب است که مصحح گلستان، شادروان دکتر یوسفی، در شرح فتنه در این بیت از علامه قزوینی نقل می‌کند که فتنه معادل «anatchie» به معنی اغتشاش و هرج و مرج است، اما همان‌طور که گفتم مراد از فتنه در اشعار سعدی فتنة مغول است. دریغم می‌آید که در اینجا اشاره‌ای به شروح استادان ادبیات نکنم. یکی از آنان در توضیحات گلستان نوشته است که متکلّمان جمع متکلّم و مترسلّان جمع مترسّل است! باری حتّی در ابیاتی چون:

کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
 (سعدی، 1359: 54)

باید به ایهام فتنة مغول را در نظر داشت.

باری سعدی در مورد حملة‌ مغولان که سخن روز بود، سخنان بسیاری دارد که مورد توجه شارحان سعدی قرار نگرفته است. مثلاً در انگیزة حملة‌ مغول که کشته شدن بازرگانان مغول به دست عوامل خوارزمشاه بود، در باب اول که در عدل و تدبیر و رأی است، گوید:

شهنشه که بازارگان را بخست
درِ خیر بر شهر و لشکر2 ببست
کى آن جا دگر هوشمندان روند
چو آوازة رسم بد بشنوند
نکو بایدت نام و نیکو قبول
نکودار بازارگان و رسول...
تبه گردد آن مملکت عن قریب
کزو خاطر آزرده آید غریب
 (سعدی، 1359: 44ـ43)

البته سعی کرده همة این سخنان را در پردة ابهام با کنایاتی چون فتنه یا یأجوج بیان کند. در ابیات زیر می‌گوید هر چند فعلاً اوضاع أمن است، امّا باید ارتش را در حال آماده باش نگاه داشت و به آنان رسید:

دلاور که بارى تهوّر نمود
بباید به مقدارش اندر فزود
که بار دگر دل نهد بر هلاک
ندارد ز پیکار یأجوج باک...
نواحىِّ ملک از کف بدسگال
به لشکر نگه‌دار و لشکر به مال...
چه مردى کند در صف کارزار
که دستش تهى باشد و کار، زار
 (سعدی، 1359: 75ـ74)

بر طبق نظریه‌ای که عرضه کردیم، قرار است که سعدی در گلستان تا حدودی زبانش اندر حکم باشد، لذا به فتنة‌ مغول فقط اشاره‌هایی می‌کند. از جمله دو بیت از ابیات قصیده‌ای را در خرابی بغداد به دست مغولان سروده بود، در مدح اتابک می‌آورد تا خوانندگان را متوجه منشاء آن دو بیت سازد که در هجو مغولان است. در آن قصیده آرزو کرده بود که کاش می‌مرد و فتنة مغول را نمی‌دید:

نَوائبُ دَهرٍ لَیتَنى مِتُ قَبَلها
وَلَم آرَ عُدوانَ السفیهِ عَلى‏البحر

کاش پیش از این مصیبت‌ها می‌مردم و ستمکاری ابلهان را بر دانشی مردان پرهیزکار نمی‌دیدم. (سعدی، 1372: 67).

ألا اِنَّ عَصرى فیهِ عَیشى مُنکَّدٌ
فَلَیتَ عِشَاءالمَوتِ بادَرَ فى عَصرى

همانا بدانید که مرا در عصر خویش عیش منکّد راست. کاش شامگاه مرگ در عصر من فرا می‌رسید. (سعدی، 1372: 87)

عیش مُنکّد همان عیش مکدّر یعنی زندگانی ناخوش است و لذا هیچ بعید نیست وقت خوش در آن ابـیات پایانی مقدّمة گلستان استعاره تهکمیّه باشد؛ یعنی مجاز به علاقة تضاد:

در این مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
 (سعدی، 1374: 57)

زیرا 656هـ.ق. مطابق 1258 میلادی، همان سالی است که هولاکو بغداد را فتح کرد و به خلافت اسلامی پایان داد و سعدی هم در همان سال آن قصیدة غرّا را سرود و لذا شاید علّت افسردگی او که در مقدّمه گلستان بیان کرده است، همین مسئلة مغول بوده است. اتابک ابوبکر بن سعد در سال 623 بعد از مرگ پدرش اتابک فارس شده بود. دو سال بعد از این تاریخ یعنی در 658 درگذشت. او پنجمین اتابک بود.

دیگر از مسایل حملة‌ مغول که چندان مورد بررسی قرار نگرفته است، مسئلة بخت است. پیروزی برق‌آسای مغولان باعث گسترش این نظریه شده بود که مغولان طالع مسعود دارند و پیروزی آنان مشیّت الهی است. در برخی از کتب قدیم از جمله در مقدّمة جهانگشای جوینی این مطلب را می‌بینم. در آن قصیده هم که از سیف فرغانی ذکر شد، یک بیت چنین است:

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
 (سیف فرغانی، 1364: 218)

سعدی هم در باب پنجم بوستان که در رضاست، چند داستان در این زمینه سروده است. آن یار سپاهانی او ناگاه پیر و فرتوت شده بود، چون در جنگ تتر هر کاری کرده بود، سودی نداشت زیرا دولت و بخت از ایران روی برتافته بود و قضا و قدر پشت مغولان بود:

برانگیختم گرد هَیجا چو دود
چو دولت نباشد تهوّر چه سود؟
 (سعدی، 1359: 138)

سعدی چند جا اشاره کرده که در آشوب مغول از شیراز خارج شد و سپس چون بازگشت، ملاحظه کرد که مملکت آرام است. در این صورت اشاره او به تسلیم شدن ابوبکر بن سعد در تقابل اوگتای قاآن ایلخان مغول است. ابوبکر پذیرفت که به او خراج بدهد و او هم به فارس لشکر نکشد:

برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم
جهان در هم افتاده چون موى زنگى3
چو باز آمدم کشور آسوده دیدم
ز گرگان به در رفته آن تیز چنگى
خط ماهرویان چو مشک تتارى
سر زلف خوبان چو درع فرنگى4
به‌نام ایزد آباد و پرناز و نعمت
پلنگان رها کرده خوى پلنگى
بپرسیدم: این کشور آسوده کى شد؟
کسى گفت: سعدى چه شوریده رنگى
چنان بود در عهد اول که دیدى
جهانى پرآشوب و تشویش و تنگى
چنین شد در ایام سلطان عادل
اتابک ابوبکر بن سعد زنگى
 (سعدی، 1386: 755)

چنان‌که ملاحظه می‌شود در این شعر هم با احتیاط از مغولان با استعاره‌هایی چون گرگان و پلنگان نام می‌‌برد. آخرین اتابک فارس، اِبش خاتون به ازدواج منگو تیمور از فرزندان هلاکو درآمد و بعد از آن امرای مغول، حاکمان فارس بودند. در این زمان سعدی هم دیگر به وضع موجود عادت کرده بود. در قصیده‌ای که از انتقال دولت از سلغریان به قوم دیگر (که مراد همین مغولان است) سروده است، گوید:

آن دور شد که ناخن درّنده تیز بود
و آن روزگار رفت که گرگى کند شبان
 (سعدی، 1386: 735)

که اشاره است به متمّدن شدن یا آرام شدن مغولان و سپس به فتوحات ایشان اشاره می‌کند:

سلطان روم و روس به منّت دهد خراج
چیپال هند و سند به گردن کشد قلان
 (سعدی، 1386: 735)

در این قصیده از هیچ شاهی نام نمی‌برد، امّا گویا آن را در مدح هلاکو سروده باشد چون از شمس‌الدین جوینی هم مدح می‌کند، باری می‌گوید:

سعدى دلاورى و زبان آورى مکن
تا عیب نشمرند بزرگان خرده‏دان
 (سعدی، 1386: 736)

و معلوم است که مبالغه در ستایش مغولان هنوز مطبوع طبع بزرگان ایران نبود.

2. سخنانی که باعث تحریک درباریان می‌شود یا به شاه برمی‌خورد

در مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی گوید:

هم از بخت فرخنده فرجام توست
که تاریخ سعدى در ایّام توست
 (سعدی، 1359: 39)

در باب اول که در عدل و تدبیر و رأی است مکرراً‌ به شاه درس می‌دهد. مثلاً در بیت 526 می‌گوید که شاه باید در شب دیرتاز (ظ: دیریاز) بیدار باشد تا مردم آسوده بخوابند:

بحمداللَّه این سیرت و راه راست5
اتابک ابوبکر بن سعد راست
 (سعدی، 1359: 54)

و لذا:

کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
 (سعدی، 1359: 54)

قاعدتاً شاه، شب را به پاسبانی یابه عبادت (صراط المستقیم) بیداراست، اما از شعر سعدی معلوم می‌شودکه به عیش وعشرت بیداراست، زیرا بلافاصله بعد از آن ابیات می‌گوید:

یکى پنج بیتم خوش آمد به گوش
که در مجلسى مى‏سرودند دوش
مرا راحت از زندگى دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود...
چه میخسبى اى فتنة روزگار؟
بیا و مى لعل نوشین بیار
(سعدی، 1386: 225ـ224)

گویی با شاه شوخی کرده است. به نظر من روابط او با شاه صمیمانه‌تر از آن بود که اتابک دلگیر شود، امّا به هر حال می‌توانست باعث بهانة درباریان شود.
فعلاً از ذکر موارد دیگر، یعنی سخنانی که ممکن است بهانه به دست این و آن داده باشد، صرف‌نظر می‌کنم، هر چند در هر مورد شواهد بسیاری گِردآورده‌ام.

..............................
پی‌نوشت:


1.  از قبیل علت تناقضات گلستان، چرا شاعر کتابی به نثر نوشت (که معمول نبوده است)، استعارات و کنایات مقدمة گلستان که به نظر من معانی خاصی دارند...
2.   آوردن «لشکر» اشاره به حملة‌ مغول است.
3.   ایهام به دورة سعد بن زنگی.
4.   ایهام به جنگ‌های صلیبی.
5.   صراط المستقیم.

..............................
منابع:


1.  سعدی، مصلح بن عبدالله (1359). بوستان، مصحح غلامحسین یوسفی، تهران: انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی.

2.  ـــــــــــــــــــــــــ (1386). کلیّات سعدی، مصحح محمدعلی فروغی، تهران: امیرکبیر.

3.  ـــــــــــــــــــــــــ (1374). گلستان سعدی، مصحح غلامحسین یوسفی، تهران: خوارزمی.

4.  ـــــــــــــــــــــــــ (1372). شعرهای عربی سعدی شیرازی، تصحیح انتقادی و ترجمه از جعفر مؤیدشیرازی، شیراز: دانشگاه شیراز.

5.  سیف فرغانی، محمد (1364). دیوان سیف‌الدین محمد فرغانی، تصحیح و مقدمه ذبیح‌الله صفا، تهران: فردوس.






  • احمدرضا نظری چروده

دکتر سیروس شمیسا

علت سکوت سعدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی